کوثرکوثر، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 5 روز سن داره

دلبندم کوثر

السلام علیک یا اباعبدلله

سلام دختر گلم . اول یه خبر خوش...دو هفته است که میتونی راه بری! شیطونی هات دیگه به بیشترین حدش رسیده! دیگه صدای دور و بری ها رو هم درآوردی! دوم اینکه الان تو محرمیم وتو سینه زدن رو یادگرفتی .. برای مراسم دهه ی اول رفتیم پیش آقاجونا! دوست داشتم کلی ازت عکس بگیرم تو مراسم مختلفی که رفتیم اما هوا اونجا خیلی سرد بود و تورو نمیتونستم خیلی بیارم بیرون با این وجود سرما خوردی.خلاصه تونستم یه ٣ چهارتا عکس برات جور کنم: این مال همایش حضرت علی اصغر علیه السلام..اونجا کلی نی نی بود.تازه منم دوستای دوران تحصیلمو دیدم...همشون یه نی نی همراهشون بود! اینجا تو با پارسا عکس گرفتی،پسر محبوبه جون دوست خاله سمیه:       ...
21 آذر 1390

شاهکارای شما!

سلام دخمل گلم! امروز برات چند تا عکس متفرقه آوردم .عکسای مربوط به شاهکاراو شیطنتهای تو! نگاه کن:     اینجا داری غذا میخوری.اینم بهت بگم که خیلی اشتهای خاصی داری ! ازهمون اول اهل فرنی و حریره بادوم نبودی،اگه گوشت باشه میخوری وگرنه نمیتونم کلاه سرت بذارم. اینجا داری آب خورشت با گوشت ونون میخوری:     اینم بعد ازخوردنت:       اینجاهم اولین باری که خودکار دستت گرفتی.ببین با خودت چیکارکردی:     ببخشید عکسات بیکیفیته.آخه باموبایل گرفتم وتوهم خیلی وول میخوردی.واسه همین تار هم شده.       اینجاهم نشست...
11 آبان 1390

باغ شاهزاده

سلام کوثرم.بازم دیراومدم سراغ وبلاگت   ...راستش یه چند وقتی موضوعی پیش نیومد، بعدشم تو یه مریضی یه هفته ای رو پشت سر گذاشتی،الان هم یه کمی سرماخوردی،   آخه اینجایهویی هواسردشد...خلاصه وقت مناسبی نبود بیام تا امروز.امروز با دست پر اومدم. هفته ی پیش یه شب بامهدیه اینارفتیم پارک، اینم عکساش:   اینجاهم رو پای بابایی نشستی:   بعد آخر هفته هم رفتیم یه سفرکوچولو،بامهدیه ایناو محمدمهدی اینا،باغ شازده...       جمعه شب هم برگشتیم خونه. ...
20 مهر 1390

بدون عنوان

سلام دختر مامان.تعطیلی آخر هفته رفتم بندر عباس. هوا واقعا گرم بود ولی بازم دلمون نیومد کنار دریا نریم . اونجاهوابهتر بود و بهمون خوش گذشت.تو اولش از آب میترسیدی :   ولی بعدش نشستی کنار آب :   ودیگه دل نمیکندی:   حتی وقتی که ما مثلا داشتیم میرفتیم!   بعدش یه دوش کوچولو کنار ماشین گرفتی و سوار ماشین شدی:   اماازبس خسته بودی سریع خوابت برد :   خب،فعلا بای بای،تایه پست دیگه. ...
27 شهريور 1390

بعد از سفر:

سلام مازان! عسل مامان بعد از یه سفر دو هفته ای تازه وقت شد بیام به وبلاگت یه سر بزنم و کلی عکس برات بذارم. اول شهریور رفتیم پیش عزیزا وآقاجوناوعموها وخاله و عمه هاودایی جونیا. شب اول که رسیدیم،خونه آقاجون بالا! افطاری بود،باکلی مهمون.ولی تو غریبی میکردی . کلی گریه وزاری کردی. فقط بغل عموبزرگه میرفتی.حسابی همه رو نگران کرده بودی نه میخوردی نه میخوابیدی فقط گریه... شب بعدش هم خونه آقاجون پایین! افطاری بود بازم باکلی مهمون وتوبازم گریه کردی...اونجاهم بغل خاله مریم بودی. تااینکه کم کم اوضاع بهتر شد یواش یواش حالت جااومدوباهمه دوست شدی خلاصه...   اینجا باغ آقاجون پایینه،بابابایی و تو سه تایی رفتیم.آخه آقاجون خودش...
21 شهريور 1390

خرابکار!!!!!!!!!!

سلام عزیزم.چند روزیه به وبلاگت سر نزدم؛ببخشید. ولی امروز یه کاری کردی که مجبور شم بیام به وبلاگت سر بزنم.حتما می پرسی چیکار؟ حالا میگم.   داشتم  تند تند به کارام میرسیدم،                  یهو صدای شکستن یه چیزی اومد،باعجله خودمو رسوندم؛ دیدم بعلللللله! زدی گلدون روی میزیو شکستی! اینم آثار جرمت!!!!!!!!!!!!:           بعدش بایه قیافه ی حق به جانب اینجوری نیگام کردی:   وبعد که دعوات کردم خندیدی! ...
19 مرداد 1390

رمضان الکریم

                                                                                              هلال ماه رمضون دیده شده تو آسمون بنده‌های خوب خدا خو...
13 مرداد 1390